آسماني
خداوندا بر من ببخش اشتباهم را ، در زدن همه درهايي كه صاحبخانه اش تو نبودي
تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را اگر می خواهی جست و جو کنی به حتم در میان پستوهای بی حوصلگی ام می یابی اما بی محابا در نزن که گرد دلم تا ابد به سرفه ات می اندازد و عزای سیاه پوشش به گریه ات آرام که آمدی اول از آیینه تنهایی بپرس از کدام سو آنگاه به نرمی قدم بردار که ناگزیر تخته های زوار در رفته روحم پای برهنه ات را به خراش نیندازد به گمانم جایی برای تکیه کردن نیست تنها شانه های پوشالی مترسک خنده هایم که آن هم استراحتگاه ناامنی است آخر بارها هجوم سخت کلاغ های سیاه را دیده است تصمیم با خودت... هنوز هم جستجوی خاطراتم را در سر می پرورانی
نظرات شما عزیزان:
شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد.....!
پاسخ:]چرا؟
از یه جایی به بعد دیگه خسته نمیشی ، می بُری
از یه جایی به بعد هم دیگه تکراری نیستی ، زیادی هستی..
هــــــــــــــــــــــــــی فلانــی...!
می گویند رسمــــــ زندگی چنبن اســـــــــت...
میــــــــــــــــــــــــای ند...
میــــــــــــــــــــــمانن د...
عادت میـــــــــــــدهد...
میـــــــــــــــــــــــــر وند...
و تو درخود می مانی...
راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است؟؟؟
مثل همه ی فـــــــــــــــــــلا نی ها...!
از كلاغ هاي سياه هراسي نيس دوست من
www . night Skin . ir |